تبليغاتX
هيچكس تنها نيست...
اينجا عسلويه است.سرزمين آتش و آهن و كار.اينجا هيچ گلي نمي رويد.ولي من هنوز منتظر رويش گلها نشسته ام.

 

و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یأس ساده و غمناک اسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی

 

در آستانه فصلی سرد

در محفل عزای آینه ها

و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه می شود به آن کسی که میرود اینسان

صبور ،

سنگین ،

سرگردان .

فرمان ایست داد .

چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست  

آنها ساده لوحی یک قلب را

با خود به قصر قصه ها بردند

و اکنون دیگر

دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست

و گیسوان کودکیش را

 

در آبهای جاری خواهد رخت

و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است

 در زیر پالگد خواهد کرد

 

تو ، ای یار ، ای یگانه ترین یار

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند

 

 

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده ها

نمایان شدند

انگار از خطوط سبز تخیل بودند

آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند

انگار

آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت

چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود .

  

در کوچه ها باد میامد

این ابتدای ویرانیست آن روز هم که د ست های تو ویران شد

باد میآمد

 

 

من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

  

 و من در آینه میدیدش

که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود

و ناگهان صدایم کرد

 و من عروس خوشه های اقاقی شدم . . .

 

  من از کجا میآیم ؟

من از کجا میآیم ؟

که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟

هنوز خاک مزارش تازه ست

مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم......

 

 چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه ترین یار

چه مهربان بودی وقتی

دروغ میگفتی

چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را میبستی

و چلچراغها را

از ساق های سیمی میچیدی

و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق میبردی

تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست

سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم میکنیم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه های تازه تطهیرند

و در شهادت یک شمع

راز منوری است که آن را

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب میداند.

 

 ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل

به داس های واژگون شده ی بیکار

و دانه های زندانی .

نگاه کن که چه برفی میبارد....

 

 شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

و سال دیگر ، وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود

و در تنش فوران میکنند

فواره های سبز ساقه های سبک بار

شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 19:13  توسط بابای شهریار مزدیسنا | 

با بانو و شهريار رفته ايم يكي از خوابگهاهاي بي سرپرستان  بهزيستي. خانم سرپرست يكي از بچه ها را صدا ميزند تا بيايد حين صحبت ما با شهريار بازي كند.محمد. شش ساله. پدرش قاچاقچي مواد مخدر كه يكي دو سال پيش اعدام شده است.و مادرش. مادرش، تن فروش، خرده فروش و معتاد. همان مادري كه جاي ته سيگارهايش هنوز بر جاي جاي دست محمد خود نمايي مي كند و جاي آزارهاي روحيش بر قلبش.

اگر عدالت اين است، نمي خواهمش!

----------------------------------------------------

مرد همسايه لنگ به دست مشغول برق انداختن ماشينش است. به بانو مي گويم: اگر اينقدر كه روي ماشينش وسواس داشت روي روابطش با زنش وسواس داشت اينجور نمي شد.

نكته: زنش يكي دو ماه قبل توي بغل شوهرش ميزند زير گريه و اعتراف مي كند مدتي است كه عاشق آقاي مربي تعليم رانندگيش شده است و با هم سر و سري داشته اند. حالا نكته جالبش اين است كه زنك شوهرش را مجبور مي كند تا با جناب مربي براي تساهل و تسامح بيشترطرح دوستي بريزند، كه به چشم ديديم كه ريخته اند.

اگر مردانگي اين است، نمي خواهمش!

-----------------------------------------------------

خجالت نمي كشد مردكه ي بي حيا. هرچه به دهانش مي آيد مي گويد. نه شعوري! نه معرفتي! نه ادبي!حالا نه اينكه خودم آخر شعور و معرفت و ادب باشم. نه! ولي حداقل به اين سن رسيده ام حداقل آموخته ام كه هر سخن جايي و هر نكته مكاني دارد. كاردم مي زدي خونم در نمي آمد كه به گوش خود شنيدم پسرك در مدرسه ي دخترانه، داد همي ميزد: بدهيد ببريم تا لولو نبرده است. آه، كه چه زيبا گفت در وصفش: كه ادب مرد به ز دولت اوست. كه كاش حال كه ادب ندارد حداقل دولت داشت.

اگر ريس جمهور اين است، نمي خواهمش!

 

                                                            پاينده بمانيد و اميدوار

پی نوشت: بر من ببخشایید یاران اگر ناپیدایم در دنیای مجازیتان، و اگر نیستم، نه از سر بی لطفی و بی مهریست، که سخت پایبند شده ایم به دلمشغولیات زندگی. آهسته گویمت، آهسته نیوش کن. زمستان است. زمستان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 3:16  توسط بابای شهریار مزدیسنا | 

تقديم به نماينده ي مجلسي که در راستاي حذف صداي استاد شجـــــــريان گفته بود من از شنيدن صداي شجريان حالم به هم ميخوره:

 

کلاغ پيري تکه پنيري دزديد و روي شاخه درختي نشست.

روباه گرسنه اي که از زير درخت مي گذشت، بوي پنير شنيد، به طمع افتاد و رو به  کلاغ گفت:

اي واي تو اونجايي، مي دانم صداي معرکه اي داري!چه شانسي آوردم!

اگر وقتش را داري کمي براي من بخوان

کلاغ پنير را کنار خودش روي شاخه گذاشت و گفت:

اين حرفهاي مسخره را رها کن  اما چون گرسنه نيستم حاضرم مقداري از پنيرم را به تو بدهم.

روباه گفت:

ممنونت مي شوم ، بخصوص که خيلي گرسنه ام ،اما من واقعاً عاشق صدايت هم هستم

کلاغ گفت:

باز که شروع کردي اگر گرسنه اي جاي اين حرفها دهانت را باز کن، از همين جا يک تکه مي اندازم که صاف در دهانت بيفتند.

روباه دهانش را باز باز کرد.

كلاغ گفت :

بهتر است چشم ببندي که نفهمي تكه بزرگي مي خواهم برايت بيندازم يا تکه کوچکي.

روباه گفت :

بازيه ؟ خيلي خوبه ! بهش ميگن بسکتبال .

خلاصه ... بعد روباه چشمهايش را بست و دهان را بازتر از پيش کرد و کلاغ فوري پشتش را کرد و فضله اي کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد.

روباه عصبي بالا و پايين پريد و تف کرد :

بي شعور ، اين چي بود؟

کلاغ گفت :

کسي که تفاوت صداي خوب و بد را نمي داند، تفاوت پنير و فضله را هم نبايد بفهمد!

 

پی نوشت۱: وای از این مردم زنده کش، مرده پرست!

پی نوشت۲: متن پست قبل، یادداشت کارگری بود بر دیوار محل کارش، در محل کارم.

 

شاد و پیروز باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 20:35  توسط بابای شهریار مزدیسنا | 

حالا هركه هرچه مي خواهد بگه،بگه!

مهم نيست!

مهم اينه كه خودم به خودم ايمان دارم

و به حرفم

.

.

.

من معتاد نيستم!

                                                                ایمان داشته باشیم و امید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 18:27  توسط بابای شهریار مزدیسنا | 

توي تقويم روز 1 ارديبهشت ياد روز سعدي نامگذاري شده، 20 مهر ياد روز حافظ.

 

هر سال اين دوشب را ما جشن تولد مي گيريم!

چون من متولد 2 ارديبهشتم، بانو جان 21 مهر.

تولدت مبارک نازنین

                                                         عاشق باشید و معشوق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 18:23  توسط بابای شهریار مزدیسنا | 
 

رضا شاه پهلوی در 17 دی ماه 1314 کشف حجاب را رسما اعلام کرد و در مراسمی که در جشن پایان تحصیلی دختران در دانش سرای مقدماتی تهران بر گزار شد چنین سخن گفت:

«بی نهایت مسرورم که می بینم خانم ها در نتیجه دانایی و معرفت به وضعیت خود آشنا و به حقوق و مزایای خود پی برده­اند، همانطور که خانم تربیــت اشاره نمودند، زنهای این کشـــــــور به واسطه خارج بودن از اجتماع نمی توانستند استعــــداد و لیـــاقت ذاتی خود را بــروز دهند بلکه باید بگویم که نمی توانستند حق خود را نسبت به کشور و میهن عزیز خود ادا نمایند و بلاخره خدمات و فداکاری خود را آنطور که شایسته است انجام دهند و حالا می رونـــد علاوه بر امتیـــاز برجستـــه مادری که دارا می باشند از مزایای دیگر اجتماع نیز بهره مند گردند.

مــــا نباید از نظر دور بــداریم که نصف جمعیت کشور ما به حساب نمی­آمد یعنی نصف قوای عامله ی مملکت بیکار بود. هیچوقت احصائیه از زنها برداشته نمی شد مثل اینکه زنها یک افراد دیگری بودند و جزو جمعیت ایران به شمار نمی آمدند، خیلی جای تاسف است که فقط یک مورد ممکن بود احصائیه زنها برداشته شود و آن موقعی بود که وضعیت ارزاق در مضیقه می افتاد و در آن موقع سرشماری می کردند و می خواستند تامین آذوقه نمایند.

من میل به تظاهر ندارم و نمی خواهم از اقداماتی که شده است اظهار خوشوقتی کنم و نمی خواهم فرقی بین امروز با روزهای دیگر بگذارم ولی شما خانمها باید این روز را یک روز بزرگ بدانید و از فرصت هایی که دارید برای ترقی کشور استفاده کنید.

من معتقدم که برای سعادت و ترقی این مملکت باید همه از صمیم قلب کار کنیم.

ولی هیچ نباید غفلت نمایند که مملکت محتاج به فعالیت و کار است و باید روز بروز بیشتر و بهتر برای سعادت و نیک بختی مردم قدم برداشته شود.

شما خواهران و دختران من، حالا که وارد اجتماع شده­اید و قدم برای سعادت خود و وطن خود بیرون گذارده اید. بدانید وظیفه­ی شماست که باید در راه وطن خود کار کنید، شما تربیت کننده­ی نسل آتیه خواهید بود، انتظارمان از شما خانم های دانشمند این است که در زندگی قانع باشید و کار نمائید و از تجمل و اسراف بپرهیزید.»

 سعادت آتیه در دست شماست 

 

 

بر اساس بخشی از سخنان رضا شاه، پروین اعتصامی شعر گنج عفت  « زن در ایران » را سروده است و اگر دقت کنید شروع این سروده با بخشی از سخنان رضا شاه آغاز می شود.

 

زن در ایران، پیـش از این گویی که ایرانی نبود    پیــــشه‌اش جز تیره‌روزی و پریشــــــانی نبود

زندگی و ‌مــــرگش اندر کنج عزلت‌ می‌گذشت    زن چه بود آن روزها، گــــر زان که زندانی نبود

کس چو زن، انـــدر سیاهی قرنها منـــزل نکرد     کس چو زن، در معبــد سالوس قــربانی نبود

در عدالتخانـــــه‌ی انصاف، زن شاهـــد نداشت     در دبستان فضیـــلت، زن دبستـــــــانی نبود

دادخواهیهـــــای زن می‌مانــد عمری بی‌جواب  آشکارا بـــــــود این بیــــــداد، پنهـــــــانی نبود

بس کســـان را جامه و چوب شبانی بود، لیک     در نهــــــــادِ جمله گـــرگی بود، چــوپانی نبود

از بــــــرای زن به میــــــدا ن فــــراخِ زنــــــــدگ ســرنوشت و قسمتی، جز تنگ میــدانی نبود

نـــــور دانـش را زچشم زن نهـــان می‌داشتند    این نـــــدانستن ز پستی و گرانجـــــــانی نبود

زن کجــا بافنــده می‌شــد بی‌نخ و دوک هنـــر  خـــــــرمن و حاصل نبـــود آنجا که دهقانی نبود

میـــوه‌های دکّـــه‌ی دانش فراوان بــــود،لیک بهــــــــرزن هــــرگز نصیبی زین فـــــراوانی نبود

در قفـــــــس می‌آرمید و در قفس می‌داد جان  در گلستــــان، نام از این مـــــرغ گلستانی نبود

بهـــــــر زن، تقلیـــد تیه فتنه و چـــــاه بلاست زیـــــــرک آن زن کاو رهش این راه ظلمانی نبود

آب و رنـــگ از علم می‌بایست شــــرط برتری بـــــــــا زمـــــــرّد یاره و لعل بـــــــدخشانی نبود

جلوه‌ی‌صد‌‌پرنیان ،‌ چون‌یک قبای‌ساده نـیست    عـزت از شایستگی بود، از هوســــــرانی نبود

ارزش پوشنده، کفش و‌ جامــــــه را‌ ارزنده کرد  قــــدر و پستی، با گـــرانی و بـــــه ارزانی نبود

ســــادگی و پاکی و پرهیز، یک یک گــــوهرند   گــــــوهر تابنـــــده، تنهـــــا گوهـــــر کانی نبود

از زر و زیور چه سود آنجا که نــــادان است زن  زیـــــــور و زر، پــــرده‌پـــــوشِ عیب نادانی نبود

عیب‌ها را جامه‌ی پرهیز پوشانده‌ست و بــس   جامـــــــه‌ی عجب و هـــ وا، بهتر ز عریانی نبود

زن سبکساری نبیند تا گـرانسنگ است و پاک    پـــــاک را آسیبی از آلــــــوده دامـــــــانی نبود

زن چو گنجور است‌و عفت،گنج و حرص‌و ‌آز،دزد وای اگـــــــر آگـــــه از آیین نگهبــــــــــانی نبود

اهـــرمن بر سفره‌ی تقو ی نمی‌شد میهمــــان   زان که می‌دانست کان جا، جای مهمانی نبود

پا بــــــه راه راست بایــــد داشت، کاندر راه کج  تـــــوشه‌ای و رهنمـودی، جــــز پشیمانی نبود

چشم و دل ر ا پـــرده می‌بایست، امـا از عفاف چــــــادر پـــــــوسیــــــده، بنیاد مسلمانی نبود

خسروا،دست تـــــوانای تــــو،آسان کــــرد  کار ورنـــــــه در این کـــار سخت امیــد آسانی نبود

شه‌نمی‌شد گر‌در این گمگشتـــه کشتی‌ناخدای ســــــاحلی پیـــــداازاین دریــای طوفانی نبود

بایـــداین انـــوار را پروین بـــــه چشم عقــل دیدمهــــــر رخشان را نشایـــــد گفت نــورانی نبود

                                                                            « پروین اعتصامی»

 

                                                                          شاداب و سلامت باشيد

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 9:51  توسط بابای شهریار مزدیسنا | 

شانس و تصادف، نام مستعار خداوند در مواقعي است كه نمي خواهد اعتراف كند كه حوادث با امضاي او بوقوع پيوسته است.          

                                                      سامویل تیلر کالریج  

                                                                            شاد و مهربان بمانید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 16:57  توسط بابای شهریار مزدیسنا | 


حضرت آدم شانس آورد چون زنش نمی تونست بگه:
۱- من آدمت كردم...
۲-یه كم از شوهرمردم یادبگیر...
۳- چرا به اون زنه نگاه كردی؟؟؟
۴- هزارتا خواستگارداشتم...



از دختـره میپرسن شوهر چند حرف داره؟ میگه اگه پیدا بشه حرف نداره!



فرهنگ لغات زنان : 1.آره یعنی: نه 2 .نه یعنی: آره  3.ما باید با هم حرف
بزنیم یعنی: بشین فقط گوش کن 4.هر کار دوست داری بکن یعنی: بکن ولی بعد
دهنت سرویسه 5.چقد منو دوست داری؟ یعنی: یه گندی زدم می خوام بگم 6.دو
دقیقه دیگه حاضرم:یعنی دو ساعت علافی


می دونی چرا زنها بیشتر از مردها عمر می کنند؟
.
.
.
چون زن ندارن


یه ضرب المثل چینی میگه: اگه از دوران مجردی لذت نمیبری ازدواج کن!! اونوقت حتماً از فکر کردن به دوران مجردیت لذت می بری


یه ضرب المثل انگلیسی میگه: زبان زن آخرین عضوی است که در او می میرد.


یه ضرب المثل روسی میگه: زن آنچنان موجودی است که بی جهت شکایت دارد، تعمداً دروغ می گوید، آشکارا می گرید و مخفیانه می خندد.


یه ضرب المثل ایرلندی میگه: اگر خواستید موضوعی را همه بدانند، آن را به عنوان یک راز با یک زن در میان نهید و تاکید کنید که محرمانه است.

 
هیچ زنی برای پول ازدواج نمی کند،آنها زرنگ تر از آن هستند که این کار رابکنند، قبل از ازدواج با هر میلیونری اول عاشقش می شوند. (سسری پاویز)

 

وقتی خداوند مرد را آفرید دید او چنان که بایست تنها نیست پس همدمی برایشخلق کرد تا تنهایی اش را با شدت بیشتری احساس کند. (پل والری)

                                                          با هم بخنديم به هم نخنديم

پي نوشت: به خدا من یک فمنیست واقعی هستم. نگاه کنید:

وقتی خدا مرد رو می آفرید داشت تمرین میکرد!!!

یا اینکه ترس پسرها از ازدواج دل بستن به یه دختر نیست دل بریدن از بقیه دختراس!

حالا اینم در گوشی میگم بین خودمون بمونه!

3تا مرد ميميرن . خدا میگه : اولی بره بهشت ، دومی بره جهنم ، سومی بره طويله !پرسيدن : چرا ؟گفت : اولی زن داشت و دنيا براش جهنم بود ، دومی مجّرد بود و دنيا براش بهشت بود ، سومی زنش مرد ولی خاک بر سر دوباره رفت زن گرفت!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 10:8  توسط بابای شهریار مزدیسنا | 

این روزها  مثل آن روزها

هر بار بخواهم كتابي را بخوانم اول جلدش مي كنم

و هربار و هربار

چون روز اول كه مادر به من آموخت جلد كردنشان را

احساس شعف مي كنم

و شادي

 

و هر بار

بر می گردم به کودکی

به آن روزهای خوب و خوش

روزهای که تنها دلخوشيم یک دل پاك و ساده بود

و کوله باری از عشق

عشقي كه خلاصه مي شد در رنگ و بوي كودكي

از عشق به كتاب و كيف و قلم بگير

تا بستني آنا و اسمارتيز و پفك نمكي

 

و دوستاني داشتم بهتر از بهتر، نازتر از ناز

دوستاني كه بي هيچ چشمداشتي خوب بودند

مهربان و عزیز و جان بودند.

و فرق نمي كرد كه

آن  لقمه ي نان و پنير بدون خیار

از آن من بود يا آنها

با هم مي خورديم.

به شادي

به شور.

 

ما آن روزها كچلاني سر خوش و سر مست بوديم

كه هرگز نمي توانستيم تصور كنيم كچل بودنمان را

در بزرگسالي

در روزهاي بزرگسالي

در روزهاي سخت بزرگسالي

در روزهاي سخت و طاقت فرساي بزرگسالي.

 

آن روزهای خوب گذشت

گذشت و گذشت و گذشت.

 

و امروز تنها خاطرهای مبهم و وهم آميز است كه ما را پيوند زده به گذشته

گذشته ای که هر روز در ذهنمان

ناپیداتر و ناپیداتر می شود...

 

                                                                         شاد و نازنين بمانيد

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 11:3  توسط بابای شهریار مزدیسنا | 

چند دقيقه اي است كه بهم زل زده. روي خودم نمي آورم. بلند مي شود مي آيد صندلي كناريم. دو دل بنظر ميرسد. آرام و باحيا ميگه: آقاي فلاني راستش يك مشكل كوچك داشتم. مي تونم چند دقيقه وقتتون را بگيرم. پنجاه و دو سه ساله است. و يك سالي است كه از مشهد انتقالي گرفته آمده عسلويه. و جالب از همان روز اول آمدنش در يك واحد همكار شديم.اندازه ي سن من سابقه دارد در صنعت نفت. بعلاوه ي سه دختر و يك پسر و دو داماد و يك عروس. با شرم و حياي خاصي شروع به صحبت مي كند. اولش به اين در و آن در ميزند ولي بلاخره ميره سر اصل موضوع. ميگه: قبل از اينكه بيام عسلويه رابطه ي جنسي خوبي با همسرم داشتم و هر دو راضي بوديم. يكي دو ماه اول هم كه تازه آمده بودم اينجا با وجود اينكه  اقماري كار دو هفته كار يك هفته استراحت بودم باز نسبتا روابط خوبمان را حفظ كرده بوديم. ولي از ماه سوم به بعد رفته رفته در هفته هاي كه استراحت مشهد بودم كم كم ميلم به روابط جنسي و همخوابگي با همسرم كاهش يافت.و اين موضوع  به مرور زمان باعث دلخوري و اعتراض همسرم شد. با وجود اينكه به هيچ عنوان از شدت عشق و علاقه ام به همسر كم نشده بود ولي بشدت در مورد روابطمان مشكل داشتيم. بگونه اي كه چند ماه اخير هيچگونه روابط جنسي نتوانسته ام با همسرم برقرار كنم. راستش همسرم خيلي شاكي است و مرتبا سركوفت ميزند، كه تو از من دلسرد شده اي و هيچ دلبستگي به من نداري.يكي دو هفته هم هست گير دارده كه تو حتما در عسلويه صيغه اي چيزي گير آورده اي كه كلا به من ميلي نداري و حتما خودت را جاي ديگري تخليه مي كني. ديشب هم كه حرفمون شد گفت: فردا زنگ ميزنم به آقاي فلاني(كه من باشم) تا در موردت تحقيق كنم. حالا خدا وكيلي اگه زنگ زد بگو كه عسلويه از زن صيغه اي كه خبري نيست هيچ، خودمان هم اينجا صيغه ي كار، آلودگي و گرما شديم.مي پرسم: چرا همان اولها كه به اين مشكل برخورديد نرفتيد سراغ درمان پيش پزشك يا روانشناس؟ ميگه: بابا من با اين ريش سفيدم پاشم برم چي به دكتر بگم؟ دكتر نميگه بلند شو برو از سنت خجالت بكش!

 

قسمت مددكاري شركت هرچند ماه يكبار اقدام به پخش پرسشنامه هاي مي كند كه مشتمل بر 150 سوال است. هر پرسشنامه داراي چندين بخش مجزا است  كه در مورد رضايت كارمندان ازشرايط  كار، شرايط بهبودي كاري،  مشكلات موجود شركت و آيتمهاي از اين دست تشكيل شده است. در آخرين نظر خواهي از همكاران بخشي اضافه شده بود كه در مورد شرايط و روابط جنسي كارمندان متاهل سوال شده بود.چند روز پيش نمودارهاي آخرين نظر سنجي را بصورت اتفاقي روي ميز يكي از همكاران ديدم. بدون اجازه و در اسرع وقت بدور از چشم صاحب ميز عزيز شروع به مطالعه كردم. در بخش روابط جنسي آمارهاي عجيبي را ديدم كه باورش برايم مشكل بود. ولي متاسفانه حقيقت داشت. از بين همكاران در جواب سوالي كه پرسيده شده بود كه چقدر از روابط جنسي خود راضي هستيد 68 درصداظهار كرده بودند خيلي ناراضي، 21 درصد ناراضي و تنها 11 درصد از روابط جنسي خود ابراز رضايت كرده بودند. افراد ناراضي از روابط جنسيشان در 82 درصد همسرشان را عامل اين مشكل وتنها 18 درصد خودشان را داراي مشكل ذكر كرده بودند. كه افراد دسته ي اول كه همسرانشان را عامل نداشتن رابطه ي جنسي مناسب ذكر كرده بودند بي ميلي و سرد مزاجي همسر را دليل اصلي نارضايتي خود بيان كرده بودند.( بدليل پاره اي از ملاحظات بهتر است از ذكر بقيه آمارها خودداري كنم)

 

چند روز پيش روزنامه جام جم(مورخ ۲۵ شهریور) تحت عنوان ضرورت آموزش مسایل جنسی در صفحه جامعه خود مقاله اي درج كرده بود كه در آن از قول سرپرست كلينيك سلامت خانواده اعلام شده بود كه 50 درصد از طلاقهاي جاري كشور ريشه در مسايل جنسي دارد. و اين نكته اي بود كه مدير كل فرهنگي سازمان ملي جوانان نيز  با استناد به آمارهاي سازمان مطبوع خود آن را 60 درصد اعلام كرد.

در اين مقاله كه شايد يكي از بي پروا ترين مقالات در مورد ضرورت آموزش مسايل جنسي مي باشدبه پژوهشي استناد مي شود كه توسط دانشگاه علوم پزشكي قم و تهران تهيه شده است. براساس اين پژوهش بيش از 67 درصد از زنان مورد مطالعه در اين پژوهش تمايلي به برقراري رابطه ي جنسي با همسرانشان ندارند.63 درصد از زنان بعد از رابطه ي جنسي احساس عصبانيت داشته و 71 درصد از آنها هيچ لذتي از رابطه با همسرانشان نمي برند و همچنين 70 درصد از زنان اين پژوهش هيچ احساس محبتي مسبت به همسرانشان بعد از روابط جنسي ندارند.

 

با توجه به خط قرمزهای مصنوعی که این موضوع در جامعه ما داشته و دارد ، پرداختن به  موضوعات جنسی تبدیل به " تابو " شده است و این موضوع سبب شده که به غلط رسانه ها ، مراکز آموزشی و کتب درسی و... به این موضوع اصلا نپردازند و در نظام آموزشی کنونی ما در ایران تنها در دانشگاه واحدی به نام " تنظیم خانواده " گنجانده شده است که در آن نیز آموزش جهت ارتباطات زناشویی و کامجویی جنسی داده نمی شود بلکه بیشتر راه های جلوگیری از بارداری ناخواسته شرح داده می شود ! که هیچ کمکی به آموزش جوانان در زمینه مسایل زناشویی و نحوه صحیح پیوندهای جنسی زوج ها ندارد. به نظر می رسد در این زمینه باید دستگاه های مسئول و فرهنگی در یک هم اندیشی و با اتخاذ یک سیاست مشترک موضوع ساماندهی به " آموزش مسایل جنسی " از سنین جوانی و بلوغ به دانش آموزان و دانشجویان و همه اقشار مردم را مطمح نظر قرار دهند .
اگر این آموزش ها همزمان با دوران بلوغ جنسی پسران و دختران در مدارس آغاز شود از سویی می تواند جلوی بسیاری از مفاسد و بیماری های مقاربتی و نیز بیماریهای مهلکی همچون ابتلا به " اچ آی وی " مثبت و ... را بگیرد و از سوی دیگر سبب شود تا جوانان با آموزش صحیح اصول روابط زناشویی در زندگی مشترک خود در آینده کمترین مشکل را از این نظر داشته باشند .

                                                                       زندگيتان گل باران باد 

 

پي نوشت: لطفا در بخش نظرات بدون ذكر نام و نشان خود، بنگاريد كه بنظر شما با توجه به اينكه ما داراي يك جامعه سنتي با شرايط شرعي، عرفي و اخلاقي خاص خود، نسبت به تجربه ها ي خود چه راهكارهاي آموزشي مي تواند قبل و بعد از ازدواج به زوجهاي جوان كمك كند تا پايان زندگي خودرا كه با عشق آغاز كرده اند در دفاتر طلاق و جدايي نيابند؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 0:56  توسط بابای شهریار مزدیسنا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
در چهارراه رفتنها و نماندنها
دختر کوچک گلفروشی را دیدم
که با هر بار گردش بین ماشینها
مادر دستفروشش را می بوسید
و می گفت:از ایوب نترس!
خدا با ماست!
و آنگاه بود که ایمان آوردم
هیچکس تنها نیست...

پیوندهای روزانه
صداقتی به شکل رذالت
پول بهتر است یا ثروت؟
گل و گلاب میمند
من و بهرام و مژده.
دوباره وسوسه شدم!
اردیبهشت‘ گلهای عاشق
آسمان خدا
ما پسر خاله ها...
من هم گريه كردم...
گاهی لپ خدا را ببوس...
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
پیوندها
زمين سبز،اسمان آبي
ياداشتهاي يك معلم
بي بي جان گوهر
یاداشت خبرنگار
سيب نقره اي
معماي هستي
زندگی زیباست!
نغمه سكوت
گروه تازگي
روزمرگي
هورمزد
سارينا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM