اينجا عسلويه است.سرزمين آتش و آهن و كار.اينجا هيچ گلي نمي رويد.ولي من هنوز منتظر رويش گلها نشسته ام.

گرما, آلودگی هوا, ساعات کار زیاد, نبود امکانات رفاهی, حقوق و مزایای کم , دوری از خانواده, کار سخت, استرسهای کاری و...

اینها تازه بخشی از مشکلات عدیده ای است که افرادی که در عسلویه با آن کار می کنند با آن دست بگریبانند. در این بین یکی از بزرگترین مشکلات موجود برای این افراد بار شدید استرسها و فشارهای روحی,روانی است که ممکن است فرد شاغل در عسلویه تا مدتهای مدیدی حتی پس از پایان کار در این محیط با آن دست و پنجه نرم کند. یکی از دلایل افزایش فشارهای روحی, روانی در این محیط نبود امکانات رفاهی تفریحی در منطقه و دوری از خانواده است. از این رو کارگرانی که در این خطه با توجه به ساعات کار زیاد و دوریهای اقماری حدود بیست روز از شهر و خانواده ی خود, مجبور به تخلیه بار روانی این مشکلات به طرق دیگر هستند. که وحشتناک ترین و مخربترین آن استعمال مواد مخدر می باشد. شاید گاهی در روزنامه ها یا بصورت شنیداری چیزی در مورد بیداد مواد مخدر و به کام نیستی کشیدن جوان و مردان این منطقه شنیده باشید. ولی وسعت دیدنش دهها  برابراست. و زجر وتحمل وجودشان صدها برابر بیشتر. عسلویه که روزی می خواست چرخ گردون اقتصاد این مملکت باشد امروزه چیزی نیست جز محلی برای آشنای و آلوده کردن جوانان و مردان ایران زمین با آخرین دستاوردها مواد مخدر. که کمترین خلاف در این بین از سیگار و حشیش شروع می شود تا در پایه های بالاتر هرویین و شیشه و کراک. بی انصافی بنظر میرسد که اگر سریع در مورد این افراد حکم به طرد و مقصر دانستن و تحقیر ضعیف النفس بودن این افراد بدهیم. افرادی که اگر شرایطی کار مناسب و رفاهی نسبی برای آنها پیدا می شد هرگز به اعتیاد روی نمی  آوردند. علی یکی از همین دست افراد است. خودش می گوید: بچه ی یکی از روستاهای یاسوج هستم.هرچند می توانستم در روستای خودمان به چوپانی و کارگری روی زمینهای مردم مشغول شوم ولی  می گوید, این کارها فصلی است و درآمدش حتی کفاف یک زندگی ساده و معمولی را نمی دهد. چند تا از دوستانم قبلا آمده بودند عسلویه برای کار. با آنها صحبت کردم تا برای من هم کاری پیدا کنند. راستش به پول نیاز داشتم و کار. قرار بود هر وقت دست و بالم باز شد وکار گیر آوردم دخترخاله ام  را عقد کنم. خلاصه دوستانم برایم کاری پیدا کردن. کار خدماتی بود. از تی کشیدن و نظافت اتاقها بگیر تا  هرس کردن و آبیاری باغچه ها. قبلا کارگری کرده بودم و کار برایم عار نبود. از این رو سخت کار می کردم تا بهانه ای برای اخرااج از کارم را به کسی ندهم. چون شرکت روز به روز کوچکتر می شد و نیروها را چند ماه یکبار تعدیل می کردند. این تعدیل نیرو بهانه ی بدست  مدیر شرکت داد تا با حقوق ناچیزی که به ما می داد اندازه ی چند نفر از ما کار بکشد. کم کم چنان غرق کار شدم که دید هر دو سه ماه یکبار به خانه سر می زنم . آنهم با بی روحیگی و بی حوصلگی. در یکی از همین سر زدنها دیدم که دخترخاله ام که بحد پرستش او را دوست داشتم و قصد ازدواج با او را داشتم شوهر کرده است. با این خبر حس کردم که زندگی برایم پایان یافته است. چند روز اول قصد خودکشی داشتم ولی از آنجا که جراتش را در خودم سراغ نداشتم فکر انتقام به سرم زد که البته آنهم چند روز بعد برای همیشه فراموشش کردم. به عسلویه برگشتم.و برای فراموش کردن دخترخاله ام سختتر از قبل دوباره به کار مشغول شدم. کارهای سخت, محیط فاسد منطقه و نداشتن هدف برای زندگی, کم کم از من یک معتاد حرفه ای ساخت. اعتیادی که با سیگار شروع شد و امروز هر چند ساعت یکبار مصرف شیشه جواب گویم نیست. این داستان علی بود. حسن و حسین و رضا و دیگر کارگران این منطقه هم داستانشان زیاد با علی فرق نمی کند. شاید در قصه ی یکی دختر خاله باشد در قصه ی دیگری تهیه پول پیش برای رهن منزل در اول زندگی.ولی نقطه ی مشترک همه آنها اینست که برای کسب کار و درآمد به اینجا آمده اند ولی امروز اکثرشان مصرف کنندهای دوزهای بالای مواد مخدر صنعتی هستند. بدلیل مدیریت ضعیف و نبود تخصص حرفه ای مسولین در این منطقه روز به رز شرایط بدتر ی شود. شرایطی که می توانست با اندک سرمایه گذاریهای نه چندان زیاد جلو هرز رفتن و نابودی قشر کارگر این منطقه را بگیرد. مسلما ایجاد چند پلاژ ساحلی و چند فرهنگسرا با برنامه های متنوع و ساخت چندین سینما و باشگاه بدنسازی در منطقه می تواند کارگران خسته و بی روحیه این نقطه از ایران را به آینده ای بهتر و موفق تر امیدوار کند.

 

پی نوشت1: نمی دانم این پست را چرا نوشتم. شاید دلیلش صحبت چند روز پیشم با علی بود.

پی نوشت2: آمده بودم بنویسم که امروزعازم سفر هستیم. شرکت فخیمه ی اینجانب برای محدود پرسنل شریف و زحمتکش و خدوم خود ترتیب یک تور داده. البته برای بالا بردن روحیه همکاران و صد البته بهره کشی بیشتر توامان با همت مضاعف در برگشت. محمود آباد. دهم تا بیستم شهریور.

پی نوشت3: شاد می شویم که در این سفر بتوانیم دوستان عزیزی را که طی یک سال گذشته با آنها آشنا شده ایم را بصورت حضوری, خانوادگی ملاقات کنیم.پس ناگفته پیداست خوشحال می شویم از دیدارتان.

پیغام برای یک عزیز: ای عزیزی که وبلاگت را حدود چند ماهی است بلاک کرده. ولی مرتبا به اینجا سر میزن و ابراز لطف می کند. ممنون بابت تمام خوبیهایت. ایمیل دانت را چک کند.چندین ایمیل برایت فرستاهده ام که بنظر چک نکرده ای. باز هم سپاس. راستی آدرس رستوران زیتون را برایم بنویس.

 

                                                                                 شاد و پیروز باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 13:10  توسط بابای شهریار مزدیسنا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
در چهارراه رفتنها و نماندنها
دختر کوچک گلفروشی را دیدم
که با هر بار گردش بین ماشینها
مادر دستفروشش را می بوسید
و می گفت:از ایوب نترس!
خدا با ماست!
و آنگاه بود که ایمان آوردم
هیچکس تنها نیست...

پیوندهای روزانه
صداقتی به شکل رذالت
پول بهتر است یا ثروت؟
گل و گلاب میمند
من و بهرام و مژده.
دوباره وسوسه شدم!
اردیبهشت‘ گلهای عاشق
آسمان خدا
ما پسر خاله ها...
من هم گريه كردم...
گاهی لپ خدا را ببوس...
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
پیوندها
زمين سبز،اسمان آبي
ياداشتهاي يك معلم
بي بي جان گوهر
یاداشت خبرنگار
سيب نقره اي
معماي هستي
زندگی زیباست!
نغمه سكوت
گروه تازگي
روزمرگي
هورمزد
سارينا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM